سرگذشت» عشق پلي ميان مرگ و زندگي
|
/**//*
/*]]-->*/
حدود چند ماهي ميشد كه با مسعود نامزد كرده بـودم.
خانواده مســعود در گذشــته همسـايه پدربزرگ و مادربزرگ پدريام بودند و همين مسئله
باعث شده بود تا بچهها حتي وقتي كه بزرگ شدند و هر يك
تشكيل خانواده دادند با يكديگر رفت و آمد داشته باشند و بعد هم خانواده مسعود يك
روز به خواستگاريام آمدند و همه چيز خيلي عادي پيش رفت و ما نامزد شديم.
حدود دو هفته به مراسم عقدمان باقي مانده
بود و آن روز قرار بود تا مسعود به همراه خواهرش دنبالم بيايند تا براي خريد به
بازار برويم خيلي زود لباسهايم را عوض كردم و جلوي بيمارستاني كه در آن كار ميكردم،
ايستادم. مسعود و خواهرش با پنج دقيقه تأخير آمدند. وقتي كه در بازار بوديم يادم
افتاد كه تلفن همراهم را در بيمارستان جا گذاشتهام، اين بود كه پس از خريد از آنها
خواستم كه مرا جلوي بيمارستان پياده كنند و بروند و گفتم: خودم در ساعت ديگر ميآيم.
با ورود به بيمارستان يكراست به رختكن رفتم و تلفن همراهم را برداشتم و از
داخل بخش قصد خروج را داشتم كه ناگهان سرپرستار جلويم را گرفت و گفت:
- تو اينجا چيكار ميكني نازنين؟ مگه قرار
نبود بري خريد عروسي؟
- چرا ولي يادم افتاد كه تلفن همراهم را در بيمارستان جا گذاشتهام،
اين بود كه برگشتم تا تلفنم را بردارم.
سرپرستار شانهاش را بالا انداخت و گفت:
- پس حالا كه اينطور شد بيا يك ثواب كن. من داشتم ميرفتم
قرصهاي بيمار اتاق 11 را بهش بدم. اما پيرمردي كه توي اتاق 40 بستري شده، خيلي نياز
به يك همنشين داره، مدام داره از درد اشك ميريزه. من ميرم
سراغ اون پيرمرد، تو هم برو پيش اون پسره، مريض اتاق 11
وقتي گفت: برو پيش مريض اتاق 11، همان لحظه پشيمان شدم كه چرا زودتر از
بيمارستان نرفتم، اما ديگر كاري نميشد كرد. قرصها را از
سرپرستار گرفتم و به طرف اتاق راه افتادم.
بيمار اتاق 11 جواني بود كه از يك بيماري لاعلاج و تا حدي هم ناشناخته رنج
ميبرد. تقريبا همه جوابش كرده بودند. از آنجايي كه خانواده
مرفه و ثروتمندي داشت و به چند كشور خارجي هم رفته بود، امـا آنها نيز مانند پزشكان داخلي، آخرين حرف را
زده بودند:
- ديگه نميشه كاريش كرد. اين جوون رسيده به آخر خط. امروز و فرداش رو
نميشه مشخص كرد، اما بالاخره رفتنيه!
با همه اينها، والدينش قطع اميد نكرده و او را به اينجا كه يكي از بهترين
بيمارستانهاي كشور است، آورده بودند. اتفاقا اين آخرين تيري كه در تركش
داشتند چندان هم دور از هدف نخورد. چرا كه دكتر زرينباف كه يك انسان واقعي
بود و همه به او احترام ميگذاشتند، پس از دو، سه
جلسه معاينه در موردش گفته بود:
- البته منم حرف بقيه همكارانم رو تاييد ميكنم. ديگه نميشه
جلوي پيشرفت مريضي رو گرفت، اما يك چيز ديگه وجود داره كه هيچكس در مورد همايون به
اون توجه نكرده و اون اينكه همايون خودش خيلي دوست داره زنده بمونه، برخــلاف
بسياري از بيماراني كه وقتي ميفهمن رسيدن به آخر خط،
خودشون ميرن به استقبال مرگ، اما همايون خيلي زندگي رو دوست داره. واسه همين من فكر ميكنم
اگه بهانهاي، چيزي پيدا بشه كه همايون بهش اميدوار بشه، اين اميدواري
شايد نتونه بيماري رو از بين ببره، ولي لااقل مرگ رو عقب مياندازه.
زماني كه دكتر زرينباف اين را گفت، من هم مثل خيلي از همكاران و خصوصا
خانواده همايون، خوشحال شدم. اما از دو، سه روز قبل دچار حس دوگانهاي
شده بودم كه اين حس ناشي از نگاههاي همايون بود. نهايت اينكه بخواهم بگويم جوان بدي نبود،
اما در نگاههايش، در رفتاري كه با من داشت، در حركاتي كه وقتي من در
اتاقش بودم از او سر ميزد، چيزي را حس ميكردم
كه حتي دوست نداشتم به آن فكر كنم. حس ميكردم همايون دارد به من
علاقهمند ميشود و اين همان چيزي بود
كه از آن هراس داشتم.
به هر ترتيب، چارهاي نبود داروهايش را آماده كردم و
با همان حالتي كه هميشه سعي داشتم او را اميدوار سازم، وارد اتاق شدم:
- سلام بر دوست خوب همه پزشكان! آقا همايون امروز ميبينم حالت خيلي بهتر
شده، من مطمئنم كه تو بالاخره اين بيماري رو ضربه فني ميكني!
اما همايون برخلاف هميشه نه تبسم كرد و نه خنديد. در نگاهش اضطرابي موج ميزد
كه تا آن لحظه نديده بودم. كاش ميشد در وجودش متوجه شد كه
اين حالت ناشي از درد جسماني نيســت! همــانطور كــه مشــغول
خـوراندن قرصهايش شدم، گفتم:
- چيه همايون خان؟ نگران به نظر ميرسي؟
همايون كه جوان تقريبا سي سالهاي بود، اما خيلي بيشتر
از سنش درك ميكرد، در حالي كه سعي ميكرد زمين را نگاه كند و
نگاهش به چشمان من نيفتد، گفت:
- نگران نه، مضطرب!
حس ميكردم چه ميخواهد بگويد، اما خود را
به نفهميدن زدم. كارم كه تمام شد، همين كه خواستم بگويم؛ «فردا ميبينمت»
همايون دست زير بالش سرش كرد و در حاليكه پاكت نامهاي
را به طرفم دراز ميكرد، گفت:
- خانم پرستار ايـن مال شماست... بخونينش، ولي در مورد من فكر بد نكنين.
من... اصلا آدم بدي نيستم.
اينها را گفت و به گريه افتاد. اشكهاي او مرا هم لرزاند. بياختيار
با گريههايش بغض كردم و ضمن اينكه پاكت را باز ميكردم،
گفتم:
- كي گفته شما آدم بدي هستين؟ شما يكي از بهترين آدمهايي هستيد كه من در همه
عمرم ديدهام و بعد مشغول خواندن نامهاش شدم. نفهميدم چند بار
ولي شايد ده بار آن را خواندم تا نوشتههايش را باور كردم. او
نوشته بود:
«خانوم...، من اين را خوب ميدانم كه رفتني هستم. اما
فكر ميكنم حتي كسي مثل من كه پايش لب گور است اين اجازه را داشته
باشد كه حتي در چند ساعت باقيمانده عمرش دوستدار كسي شود. آري خانوم... من به شما
علاقهمند شدهام. مسخره است، نه؟ خودم
هم قبول دارم. آخه كسي كه نميداند حتي آنقدر
زنده ميماند كه شما اين نامه را بخوانيد يا نه؟ چه حقي دارد كه به
قول معروف عاشق شود! اما نه! براي من كه در سراسر عمرم هيچ كسي را دوست نداشتهام،
اين آخرين فرصت مغتنم بود كه به خودم شانس دوست داشتن را بدهم. البته شما لازم
نيست خودتان را آزار بدهيد. چرا كه من اين را خوب ميدانم كه هيچ كس آنقدر
احمق نيست كه مرا دوست بدارد. من كه هر لحظه منتظر مرگ هستم، اما خب مگر چه اشكالي دارد كه من بهطور
يكجانبه كسي را دوست داشته باشم؟ خانم نازنين من اينها را براي اين نوشتم كه
شما از طرز نگاههاي من و رفتارم كه شايد حرف دلم را بيان كند، دچار تصور
ديگري نشويد، باور كنيد كه عشق من نسبت به شما پاكترين و صادقانهترين
محبتهاست. همايون...»
نامه كه تمام شد، مدام فكر ميكردم در خواب هستم. مدام
به خودم ميزدم كه از خواب بيدار شوم. چشمهايم را ميماليدم
كه شايد از خواب بيدار شوم، اما نه! همه چيز حقيقت بود. در دستهاي
من يك نامه بود. نامه از طرف كسي كه روبهروي چشمانم روي تخت
بيماري دراز كشيده بود. كسي كه هيچ كس نميدانست حتي يك دقيقه ديگر
زنده است يا نه!
ميدانستم كه همايون منتظر پاسخ است، اين بود كه با تبسم گفتم:
- اجازه ميدهيد من كمي فكر كنم همايون خان؟
و او با بغضي كه گلويش را پر كرده بود، ناليد:
- فكر بكنين، ولي ترحم نكنين!
حرفهايش آتشم زد. سري تكان دادم و بيرون زدم. توي راهرو ناگهان سينه به
سينه مادر همايون درآمدم. تا مرا ديد در حاليكه اشكهاي
چشمش را پاك ميكرد،
گفت:
- سلام دخترم. يك كار مهمي باهات داشتم. اجازه ميدي چند دقيقه با هم حرف
بزنيم؟
مثل آدمهاي مسخ شده همراهش راه افتادم. حس ميكردم او هم ميخواهد
درباره اين نامه حرف بزند. من و او وارد اتاق آقاي دكتر زرين باف شديم. هنوز
ننشسته بودم كه دكتر گفت:
- نازنين،من خيلي دلم ميخواست قبل از اينكه نامه
به دستت برسد، ببينمت. در حقيقت منم همين چند دقيقه قبل توسط مادر همايون از اين
نامه مطلع شدم. به محض اينكه جريان رو فهميدم، مادر همايون رو فرستادم دنبالت،
اميدوار بودم كه هنوز نامه را نگرفته باشي، اما حالا كه گرفتي، اميدوارم پاسخي به
اون جوون نداده باشي!
وقتي خيالش راحت شد كه پاسخ ندادهام، نفس كشيد و گفت:
- پس خدا رو شكر. خوب گوش كن نازنين. خوب ميدوني كه من تو رو مثل
دخترم دوست دارم. البته هر كس ديگهاي جاي تو بود قضيه فرق
ميكرد، اما در مورد تو خيالم راحته كه قلبت مثل آيينه است،
نياز به مقدمه چيني نيست، همايون به تو علاقهمند شده. چيزي كه من و
خانوادهاش خيلي دنبال اون بوديم. البته نه به اين شكل، ولي اين قسمت
بوده، حالا هم فقط از تو يك چيز رو ميخوام و اون اينكه فرصت
اين اميدوار شدن رو از همايون نگيري. اينطوري حتي امكان معجزه هم وجود داره، در غير اين صورت...
يكدفعه گريه سر دادم و گفتم:
- دكتر... دكتر... شما هم مثل پدر من هستين، خودتون كه بهتر ميدونين
من قراره دو هفته ديگه عروسي كنم.
- بله دخترم،
متاسفانه منم اين خبر رو ميدونم! البته هيچ كس نميتونه
از تو بخواد كه زندگي خودت رو به خاطر ديگران مختل كني. اما اگه فقط كمي فكر كني
كه به تعويق افتادن عروسيت، شايد بتونه زندگي يك نفر رو نجات بده...
- نه دكتر! چرا من؟ چرا من بايد نقش دختر شاه پريون رو بازي كنم؟
گريهام آنقدر سخت بود كه دكتر پاسخي نداد. همينطور
كه داشتم اشك ميريختم،
گرمي دستهاي ظريف مادر همايون را روي سرم حس كردم. خواستم به او هم
معترض شوم كه نتوانستم. پيرزن با چشمهايي كه بارانيتر
از من بود و لـرزهاي كه همه وجودش را در برگرفته بود، مرا در آغوش كشيد و
گفت:
- راست ميگي دخترم، اين خيلي بدشانسيه. تو كه درست دو هفته ديگه بايد
ازدواج كني، مورد علاقه كسي قرار بگيري كه روزهاي آخر زندگياش رو ميگذرونه.
بگذار يك حقيقت رو برات بگم دخترم، من نميتونم قسم بخورم كه اگه
در موقعيت تو بودم، در حق يك مادري مثل خودم، چنين گذشت و فداكاري ميكردم.
واقعا نميتونم اينو بگم، ولي... ولي يه چيز يادت باشه. من و شوهرم،
از همه اين دنيا فقط همين پسر رو داريم... حرف منو ميفهمي دخترم؟
اي كاش حرفش را نميفهميدم، اي كاش بر سر او
و دكتر فرياد ميكشيدم و ميگفتم: «به من چه» ميتوانستم
بگويم: «دنبال كس ديگهاي بگرديد» ايكاش اين ابراز علاقه دو
هفته بعد صورت ميگرفت كه من باخيال راحت پاسخ ميدادم كه «ازدواج كردهام»،
اما نتوانستم. هر وقت به چشمهاي مشتاق همايون، چشمان
باراني مادرش و چشمهاي پر از انتظار دكتر زرينباف فكر ميكردم،
مغزم يخ ميكرد.
شايد دو ساعتي همانجا نشستم و فكر كردم.
فقط فكر كردم و آخر سر، بدون اينكه با دكتر و مادر همايون حرف بزنم، يكسره به اتاق
همايون رفتم.
از داخل دفتر مديريت بيمارستان يك شاخه گل سرخ برداشتم و با خود به اتاق
بردم. همايون همينكه مرا ديد، خودش را به خواب زد. شايد فكر ميكرد،
آمدهام با او دعوا كنم يا جواب نه بدهم كه دلش نميخواست
مرا ببيند.
اما چند لحظه بعد، انگار تازه متوجه گل سرخ شده بود، چشمانش را باز كرد و
با همه وجودش نگاهم كرد. من هم كه از خدا خواسته بودم در اين راه كمكم كند، خندهاي كردم و گفتم:
- سلام همايون خان، نامهتون رو خوندم. منم مثل
شما آدم خجالتي هستم. فقط همين رو بدون كه نامهات خيلي خوشحالم كرد.
واسه همين، از امروز يك نفر ديگه هم هست كه صبح تاشب و شب تا صبح دعا ميكنه
كه زودتر خوب بشي، معني حرفم رو ميفهمي همايون خان؟
و او فهميد، فهميد كه از همان لحظه، اشتياقي وصفناپذير نسبت به زندگي در
چشمانش هويدا شد!
به سمت خانه رفتم و تلفني با مسعود حرف زدم.
خيلي تلاش كردم مسعود حرفم را بفهمد. حتي با خواهرش كه با من قهر كرد به
ديدن همايون رفتم تا شايد او حق را به من بدهد. اما فايدهاي نداشت. حرف آنها يكي
بود خصوصا كه مسعود حرفهايش ديوانهام ميكرد.
- آبروي ما در خطره، ما به هممه كارت دعوت دادهايم. اون وقت بياييم
بهشون بگيم فعلا تا اطلاع ثانوي و بعد از مرگ يك جوان، از عروسي خبري نيست؟ وانگهي،
از كجا معلوم كه اين مريض عاشقپيشه تا شش ماه و يك سال
و دو سال ديگه هم نميره؟ نه نازنين! خوشبختانه من و تو شيرين و فرهاد نبوديم كه
الان نتونيم جدايي همديگه رو تحمل كنيم، من تا فردا شب بهت مهلت ميدم
كه فكر كني. اگه خواستي عروسي رو به تعويق بندازي، پس ديگه همه چيز رو فراموش كن!
نميدانستم چهكار كنم؟ دچار ترديد
كشندهاي شده بودم. مسعود هم بيراه نميگفت و من به او حق ميدادم.
هرچه بود، زندگي من هم
مهم بود!
مثل هميشه كه وقتي در كاري حيران ميشدم به سراغ پدرم ميرفتم،اين
بار هم با او به مشورت نشستم:
پدر كه حرفش در محل و فاميل حجت بود، وقتي همه حرفهايم را شنيد، تبسمي كرد و گفت:
- من اصلا بهت نميگم كه چهكار بكن و نكن. فقط يك
چيز ميگم كه: خدا رو در نظر بگير و فكر كن آيا تصميمي كه ميگيري
خداپسندانه هست يا نه؟
پدر حرفش را زد. همان چيزي كه دل خودم ميگفت!
شايد شما خوانندگان مرا احمق يا ديوانه تصور كنيد، اما من تصميم خود را
گرفته بودم. عروسي به هم خورد و مسعود خيلي راحت همه چيز را تمام كرد. البته به
جاي 24 ساعت سه روز انتظار كشيد، اما در نهايت حلقهام را پس داد و حلقه و
كادوهايش را پس گرفت.
از او اصلا دلخور نيستم، خوشبختانه من و او بيشتر از سه ماه نبود كه به اين
شكل با هم رفت و آمد داشتيم. البته اعتراف ميكنم كه در همين سه ماه
مهرش نيز به دلم نشسته بود، اما ... خب!
تقدير بر اين بود!
و اما همايون! روز به روز روحيهاش بهتر شده و طبيعتا
حالش هم بهتر، هر روز به مادرش سفارش ميداد براي من هديه تهيه
كنند. هر روز صبح، درست لحظهاي كه داخل بيمارستان ميرفتم،
ميديدم كه يكي از خدمتكاران بيمارستان به درخواست همايون دسته
گل بزرگ و باطراوتي را آماده هديه دادن به من كرده است. هر روز من و مادر همايون
در كنار او مينشستيم و همايون از آرزوهاي دور و درازش كه به گفته خودش
مطمئن است به هيچكدام از آنها نميرسد، حرف ميزد.
و در آن روزهاي سخت، من فقط يك نفر را در چشمان مشتاق همايون و چشمان
باراني مادرش ميديدم خدا را!
نميدانم چه ميشود؟! آيا همايون همين
فردا نفس آخررا ميكشد؟ آيا تا مدتي ديگر زنده ميماند؟ آيا معجزهاي
كه دكتر زرينباف ميگويد، رخ ميدهد؟
نميدانم!
اما
|

