سرگذشت» عشق پلي ميان مرگ و زندگي


/**//* /*]]-->*/ حدود چند ماهي مي‌شد كه با مسعود نامزد كرده بـودم. خانواده مســعود در گذشــته همسـايه پدربزرگ و مادربزرگ پدري‌ام بودند و همين مسئله باعث شده بود تا بچه‌ها حتي وقتي كه بزرگ شدند و هر يك تشكيل خانواده دادند با يكديگر رفت و آمد داشته باشند و بعد هم خانواده مسعود يك روز به خواستگاري‌ام آمدند و همه چيز خيلي عادي پيش رفت و ما نامزد شديم. حدود دو هفته به مراسم عقدمان  باقي مانده بود و آن روز قرار بود تا مسعود به همراه خواهرش دنبالم بيايند تا براي خريد به بازار برويم خيلي زود لباسهايم را عوض كردم و جلوي بيمارستاني كه در آن كار مي‌كردم، ايستادم. مسعود و خواهرش با پنج دقيقه تأخير آمدند. وقتي كه در بازار بوديم يادم افتاد كه تلفن همراهم را در بيمارستان جا گذاشته‌ام،‌ اين بود كه پس از خريد از آنها خواستم كه مرا جلوي بيمارستان پياده كنند و بروند و گفتم: خودم در ساعت ديگر مي‌آيم. با ورود به بيمارستان يكراست به رختكن رفتم و تلفن همراهم را برداشتم و از داخل بخش قصد خروج را داشتم كه ناگهان سرپرستار جلويم را گرفت و گفت: - تو اينجا چي‌كار مي‌كني نازنين؟ مگه قرار نبود بري خريد عروسي؟ - چرا ولي يادم افتاد كه تلفن همراهم را در بيمارستان جا گذاشته‌ام، اين بود كه برگشتم تا تلفنم را بردارم. سرپرستار شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: - پس حالا كه اين‌طور شد بيا يك ثواب كن. من داشتم مي‌رفتم قرصهاي بيمار اتاق 11 را بهش بدم. اما پيرمردي كه توي اتاق 40 بستري شده، خيلي نياز به يك همنشين داره، مدام داره از درد اشك مي‌ريزه. من مي‌رم سراغ اون پيرمرد، تو هم برو پيش اون پسره، مريض اتاق 11 وقتي گفت: برو پيش مريض اتاق 11، همان لحظه پشيمان شدم كه چرا زودتر از بيمارستان نرفتم، اما ديگر كاري نمي‌شد كرد. قرصها را از سرپرستار گرفتم و به طرف اتاق راه افتادم. بيمار اتاق 11 جواني بود كه از يك بيماري لاعلاج و تا حدي هم ناشناخته رنج مي‌برد. تقريبا همه جوابش كرده بودند. از آنجايي كه خانواده مرفه و ثروتمندي داشت و به چند كشور خارجي هم رفته بود،  امـا آنها نيز مانند پزشكان داخلي، آخرين حرف را زده بودند: - ديگه نمي‌شه كاريش كرد. اين جوون رسيده به آخر خط. امروز و فرداش رو نمي‌شه مشخص كرد، اما بالاخره رفتنيه! با همه اينها، والدينش قطع اميد نكرده و او را به اينجا كه يكي از بهترين بيمارستان‌هاي كشور است، آورده بودند. اتفاقا اين آخرين تيري كه در تركش داشتند چندان هم دور از هدف نخورد. چرا كه دكتر زرين‌باف كه يك انسان واقعي بود و همه به او احترام مي‌گذاشتند، پس از دو، سه جلسه معاينه در موردش گفته بود: - البته منم حرف بقيه همكارانم رو تاييد مي‌كنم. ديگه نمي‌شه جلوي پيشرفت مريضي رو گرفت، اما يك چيز ديگه وجود داره كه هيچكس در مورد همايون به اون توجه نكرده و اون اينكه همايون خودش خيلي دوست داره زنده بمونه، برخــلاف بسياري از بيماراني كه وقتي مي‌فهمن رسيدن به آخر خط، خودشون مي‌رن به استقبال مرگ،‌ اما همايون خيلي زندگي رو دوست داره. واسه همين من فكر مي‌كنم اگه بهانه‌اي، چيزي پيدا بشه كه همايون بهش اميدوار بشه، اين اميدواري شايد نتونه بيماري رو از بين ببره، ولي لااقل مرگ رو عقب مي‌اندازه. زماني كه دكتر زرين‌باف اين را گفت،‌ من هم مثل خيلي از همكاران و خصوصا خانواده همايون، خوشحال شدم. اما از دو، سه روز قبل دچار حس دوگانه‌اي شده بودم كه اين حس ناشي از نگاه‌هاي همايون بود. نهايت‌ اينكه بخواهم بگويم جوان بدي نبود، اما در نگاه‌هايش، در رفتاري كه با من داشت، در حركاتي كه وقتي من در اتاقش بودم از او سر مي‌زد، چيزي را حس مي‌كردم كه حتي دوست نداشتم به آن فكر كنم. حس مي‌كردم همايون دارد به من علاقه‌مند مي‌شود و اين همان چيزي بود كه از آن هراس داشتم. به هر ترتيب، چاره‌اي نبود داروهايش را آماده كردم و با همان حالتي كه هميشه سعي داشتم او را اميدوار سازم، وارد اتاق شدم: - سلام بر دوست خوب همه پزشكان! آقا همايون امروز مي‌بينم حالت خيلي بهتر شده، من مطمئنم كه تو بالاخره اين بيماري رو ضربه فني مي‌كني! اما همايون برخلاف هميشه نه تبسم كرد و نه خنديد. در نگاهش اضطرابي موج مي‌زد كه تا آن لحظه نديده بودم. كاش مي‌شد در وجودش متوجه شد كه اين حالت ناشي از درد جسماني نيســت! همــان‌طور كــه مشــغول خـوراندن قرص‌هايش شدم، گفتم: - چيه همايون خان؟ نگران به نظر مي‌رسي؟ همايون كه جوان تقريبا سي ساله‌اي بود، اما خيلي بيشتر از سنش درك مي‌كرد، در حالي كه سعي مي‌كرد زمين را نگاه كند و نگاهش به چشمان من نيفتد، گفت: - نگران نه، مضطرب! حس مي‌كردم چه مي‌خواهد بگويد، اما خود را به نفهميدن زدم. كارم كه تمام شد، همين كه خواستم بگويم؛ «فردا مي‌بينمت» همايون دست زير بالش سرش كرد و در حالي‌كه پاكت نامه‌اي را به طرفم دراز مي‌كرد، گفت: - خانم پرستار ايـن مال شماست... بخونينش، ولي در مورد من فكر بد نكنين. من... اصلا آدم بدي نيستم. اينها را گفت و به گريه افتاد. اشكهاي او مرا هم لرزاند. بي‌اختيار با گريه‌هايش بغض كردم و ضمن اينكه پاكت را باز مي‌كردم، گفتم: - كي گفته شما آدم بدي هستين؟ شما يكي از بهترين آدم‌هايي هستيد كه من در همه عمرم ديده‌ام و بعد مشغول خواندن نامه‌اش شدم. نفهميدم چند بار ولي شايد ده بار آن را خواندم تا نوشته‌هايش را باور كردم. او نوشته بود: «خانوم...، من اين را خوب مي‌دانم كه رفتني هستم. اما فكر مي‌كنم حتي كسي مثل من كه پايش لب گور است اين اجازه را داشته باشد كه حتي در چند ساعت باقيمانده عمرش دوستدار كسي شود. آري خانوم... من به شما علاقه‌مند شده‌ام. مسخره است، نه؟ خودم هم قبول دارم. آخه كسي كه نمي‌داند حتي آن‌قدر زنده مي‌ماند كه شما اين نامه را بخوانيد يا نه؟ چه حقي دارد كه به قول معروف عاشق شود! اما نه! براي من كه در سراسر عمرم هيچ كسي را دوست نداشته‌ام، اين آخرين فرصت مغتنم بود كه به خودم شانس دوست داشتن را بدهم. البته شما لازم نيست خودتان را آزار بدهيد. چرا كه من اين را خوب مي‌دانم كه هيچ كس آن‌قدر احمق نيست كه مرا دوست بدارد. من كه هر لحظه منتظر مرگ هستم، اما  خب مگر چه اشكالي دارد كه من به‌طور يكجانبه كسي را دوست داشته باشم؟ خانم نازنين من اين‌ها را براي اين نوشتم كه شما از طرز نگاه‌هاي من و رفتارم كه شايد حرف دلم را بيان كند، دچار تصور ديگري نشويد، باور كنيد كه عشق من نسبت به شما پاك‌ترين و صادقانه‌ترين محبتهاست. همايون...» نامه كه تمام شد، مدام فكر مي‌كردم در خواب هستم. مدام به خودم مي‌زدم كه از خواب بيدار شوم. چشمهايم را مي‌ماليدم كه شايد از خواب بيدار شوم، اما نه! همه چيز حقيقت بود. در دست‌هاي من يك نامه بود. نامه از طرف كسي كه روبه‌روي چشمانم روي تخت بيماري دراز كشيده بود. كسي كه هيچ كس نمي‌دانست حتي يك دقيقه ديگر زنده است يا نه! مي‌دانستم كه همايون منتظر پاسخ است، اين بود كه با تبسم گفتم: - اجازه مي‌دهيد من كمي فكر كنم همايون خان؟ و او با بغضي كه گلويش را پر كرده بود، ناليد: - فكر بكنين، ولي ترحم نكنين! حرفهايش آتشم زد. سري تكان دادم و بيرون زدم. توي راهرو ناگهان سينه به سينه مادر همايون درآمدم. تا مرا ديد در حالي‌كه اشك‌هاي چشمش را پاك مي‌كرد،‌ گفت: - سلام دخترم. يك كار مهمي باهات داشتم. اجازه مي‌دي چند دقيقه با هم حرف بزنيم؟ مثل آدم‌هاي مسخ شده همراهش راه افتادم. حس مي‌كردم او هم مي‌خواهد درباره اين نامه حرف بزند. من و او وارد اتاق آقاي دكتر زرين باف شديم. هنوز ننشسته بودم كه دكتر گفت: - نازنين،من خيلي دلم مي‌خواست قبل از اينكه نامه به دستت برسد، ببينمت. در حقيقت منم همين چند دقيقه قبل توسط مادر همايون از اين نامه مطلع شدم. به محض اينكه جريان رو فهميدم، مادر همايون رو فرستادم دنبالت، اميدوار بودم كه هنوز نامه را نگرفته باشي، اما حالا كه گرفتي، اميدوارم پاسخي به اون جوون نداده باشي! وقتي خيالش راحت شد كه پاسخ نداده‌ام، نفس كشيد و گفت: - پس خدا رو شكر. خوب گوش كن نازنين. خوب مي‌دوني كه من تو رو مثل دخترم دوست دارم. البته هر كس ديگه‌اي جاي تو بود قضيه فرق مي‌كرد، اما در مورد تو خيالم راحته كه قلبت مثل آيينه است، نياز به مقدمه چيني نيست، همايون به تو علاقه‌مند شده. چيزي كه من و خانواده‌اش خيلي دنبال اون بوديم. البته نه به اين شكل، ولي اين قسمت بوده، حالا هم فقط از تو يك چيز رو مي‌خوام و اون اينكه فرصت اين اميدوار شدن رو از همايون نگيري. اينطوري حتي امكان معجزه هم وجود داره،‌ در غير اين صورت... يكدفعه گريه سر دادم  و گفتم: - دكتر... دكتر... شما هم مثل پدر من هستين، خودتون كه بهتر مي‌دونين من قراره دو هفته ديگه عروسي كنم. - بله دخترم،‌ متاسفانه منم اين خبر رو مي‌دونم! البته هيچ كس نمي‌تونه از تو بخواد كه زندگي خودت رو به خاطر ديگران مختل كني. اما اگه فقط كمي فكر كني كه به تعويق افتادن عروسيت، شايد بتونه زندگي يك نفر رو نجات بده... - نه دكتر! چرا من؟ چرا من بايد نقش دختر شاه پريون رو بازي كنم؟ گريه‌ام آنقدر سخت بود كه دكتر پاسخي نداد. همين‌طور كه داشتم اشك مي‌ريختم،‌ گرمي دست‌هاي ظريف مادر همايون را روي سرم حس كردم. خواستم به او هم معترض شوم كه نتوانستم. پيرزن با چشم‌هايي كه باراني‌تر از من بود و لـرزه‌اي كه همه وجودش را در برگرفته بود، مرا در آغوش كشيد و گفت: - راست مي‌گي دخترم، اين خيلي بدشانسيه. تو كه درست دو هفته ديگه بايد ازدواج كني، مورد علاقه كسي قرار بگيري كه روزهاي آخر زندگي‌اش رو مي‌گذرونه. بگذار يك حقيقت رو برات بگم دخترم، من نمي‌تونم قسم بخورم كه اگه در موقعيت تو بودم، در حق يك مادري مثل خودم، چنين گذشت و فداكاري مي‌كردم. واقعا نمي‌تونم اينو بگم، ولي... ولي يه چيز يادت باشه. من و شوهرم، از همه اين دنيا فقط همين پسر رو داريم... حرف منو مي‌فهمي دخترم؟ اي كاش حرفش را نمي‌فهميدم، اي كاش بر سر او و دكتر فرياد مي‌كشيدم و مي‌گفتم: «به من چه» مي‌توانستم بگويم: «دنبال كس ديگه‌اي بگرديد» اي‌كاش اين ابراز علاقه دو هفته بعد صورت مي‌گرفت كه من باخيال راحت پاسخ مي‌دادم كه «ازدواج كرده‌ام»، اما نتوانستم. هر وقت به چشم‌هاي مشتاق همايون، چشمان باراني مادرش و چشم‌هاي پر از انتظار دكتر زرين‌باف فكر مي‌كردم، مغزم يخ مي‌كرد. شايد دو ساعتي همان‌جا نشستم و فكر كردم. فقط فكر كردم و آخر سر، بدون اينكه با دكتر و مادر همايون حرف بزنم، يكسره به اتاق همايون رفتم. از داخل دفتر مديريت بيمارستان يك شاخه گل سرخ برداشتم و با خود به اتاق بردم. همايون همين‌كه مرا ديد، خودش را به خواب زد. شايد فكر مي‌كرد، آمده‌ام با او دعوا كنم يا جواب نه بدهم كه دلش نمي‌خواست مرا ببيند. اما چند لحظه بعد، انگار تازه متوجه گل سرخ شده بود، چشمانش را باز كرد و با همه وجودش نگاهم كرد. من هم كه از خدا خواسته بودم در اين راه كمكم كند،‌ خنده‌اي كردم و گفتم: - سلام همايون خان، نامه‌تون رو خوندم. منم مثل شما آدم خجالتي هستم. فقط همين رو بدون كه نامه‌ات خيلي خوشحالم كرد. واسه همين، از امروز يك نفر ديگه هم هست كه صبح تاشب و شب تا صبح دعا مي‌كنه كه زودتر خوب بشي، معني حرفم رو مي‌فهمي همايون خان؟ و او فهميد، فهميد كه از همان لحظه، اشتياقي وصف‌ناپذير نسبت به زندگي در چشمانش هويدا شد! به سمت خانه رفتم و تلفني با مسعود حرف زدم. خيلي تلاش كردم مسعود حرفم را بفهمد. حتي با خواهرش كه با من قهر كرد به ديدن همايون رفتم تا شايد او حق را به من بدهد. اما فايده‌اي نداشت. حرف آنها يكي بود خصوصا كه مسعود حرف‌هايش ديوانه‌ام مي‌كرد. - آبروي ما در خطره، ما به هممه كارت دعوت داده‌ايم. اون وقت بياييم بهشون بگيم فعلا تا اطلاع ثانوي و بعد از مرگ يك جوان، از عروسي خبري نيست؟ وانگهي، از كجا معلوم كه اين مريض عاشق‌پيشه تا شش ماه و يك سال و دو سال ديگه هم نميره؟ نه نازنين! خوشبختانه من و تو شيرين و فرهاد نبوديم كه الان نتونيم جدايي همديگه رو تحمل كنيم، من تا فردا شب بهت مهلت مي‌دم كه فكر كني. اگه خواستي عروسي رو به تعويق بندازي،‌ پس ديگه همه چيز رو فراموش كن! نمي‌دانستم چه‌كار كنم؟ دچار ترديد كشنده‌اي شده بودم. مسعود هم بيراه نمي‌گفت و من به او حق مي‌دادم. هرچه بود،‌ زندگي من هم مهم بود! مثل هميشه كه وقتي در كاري حيران مي‌شدم به سراغ پدرم مي‌رفتم،‌اين بار هم با او به مشورت نشستم: پدر كه حرفش در محل و فاميل حجت بود، وقتي همه حرف‌هايم را شنيد،‌ تبسمي كرد و گفت: - من اصلا بهت نمي‌گم كه چه‌كار بكن و نكن. فقط يك چيز مي‌گم كه: خدا رو در نظر بگير و فكر كن آيا تصميمي كه مي‌گيري خداپسندانه هست يا نه؟ پدر حرفش را زد. همان چيزي كه دل خودم مي‌گفت!    شايد شما خوانندگان مرا احمق يا ديوانه تصور كنيد، اما من تصميم خود را گرفته بودم. عروسي به هم خورد و مسعود خيلي راحت همه چيز را تمام كرد. البته به جاي 24 ساعت سه روز انتظار كشيد، اما در نهايت حلقه‌ام را پس داد و حلقه و كادوهايش را پس گرفت. از او اصلا دلخور نيستم، خوشبختانه من و او بيشتر از سه ماه نبود كه به اين شكل با هم رفت و آمد داشتيم. البته اعتراف مي‌كنم كه در همين سه ماه مهرش نيز به دلم نشسته بود، اما ... خب! تقدير بر اين بود! و اما همايون! روز به روز روحيه‌اش بهتر شده و طبيعتا حالش هم بهتر، هر روز به مادرش سفارش مي‌داد براي من هديه تهيه كنند. هر روز صبح، درست لحظه‌اي كه داخل بيمارستان مي‌رفتم، مي‌ديدم كه يكي از خدمتكاران بيمارستان به درخواست همايون دسته گل بزرگ و باطراوتي را آماده هديه دادن به من كرده است. هر روز من و مادر همايون در كنار او مي‌نشستيم و همايون از آرزوهاي دور و درازش كه به گفته خودش مطمئن است به هيچ‌كدام از آنها نمي‌رسد، حرف مي‌زد. و در آن روزهاي سخت، من فقط يك نفر را در چشمان مشتاق همايون و چشمان باراني مادرش مي‌ديدم خدا را! نمي‌دانم چه مي‌شود؟! آيا همايون همين فردا نفس آخررا مي‌كشد؟ آيا تا مدتي ديگر زنده مي‌ماند؟ آيا معجزه‌اي كه دكتر زرين‌باف مي‌گويد، رخ مي‌دهد؟ نمي‌دانم! اما

داستان »تقديــر

داستان »تقديــر


/* /*]]>*/ - مامان تورو جون هر كي كه دوست داري، برام برو خواستگاري، من قول مي‌دم كه زود كار پيدا كنم و خيالت راحت بشه... دختره از دستمون مي‌ره‌ها... دختر نجيبه... همسايه است... چند سال مي‌شناسيمشون اصلا مي‌خواي كتبي بنويسم... باور كن من تنبل نيستم... انگيزه ندارم!! روبه‌روي مادرش چمباتمه زده بود و يك ريز حرف مي‌زد، بار اولش نبود... مادرش هم براي چندمين بار گفت: «وقتي سه ماه رفتي كار كردي و گفتي مثلا اينقدر مزد گرفتي، اون موقع مي‌رم در خونه اكرم‌خانوم... من الان برم بگم پسرم چي كاره‌ست ‌ها؟! تو خودت خجالت نمي‌كشي؟!» بي‌فايده بود، ناصر همه تلاشش را كرده بود، اما به هيچ طريقي نتوانسته بود مادرش را راضي كند. اما دست‌بردار نبود و ادامه داد: - اصلا مگه شما خودت نگفتي، وقتي بابام اومد خواستگاري شغل درست و حسابي نداشت... خدا بيامرزدش، اما حالا هم كه رفته و دستش از دنيا كوتاست، شما مشكلي نداري! مادر كلافه شده بود، اما چه كار مي‌توانست بكند، آخه اون مادر بود. پسرش عاشق شده بود... درست مثل شوهر خدا بيامرزش كه عاشق او شده بود... اما بيست و پنج سال پيش كجا؟!... حالا كجا؟! با مهرباني گفت: «آخه عزيز من، عشق كه آب و نون نمي‌شه... اول بايد بدوني كه مي‌توني قبول مسئوليت كني... بعد بري دست يكي ديگه رو هم بگيري بياري...» ناصر خودش را به مادرش نزديك‌تر كرد و گفت: «باشه حاج خانوم... يه ناصر مسئوليت‌پذيري بهت نشون بدم تا كيف كني!...» مادر خنديد و چيزي نگفت.   فرداي آن روز، وقتي مادر براي نماز صبح بيدار شد، فهميد كه ناصر هم بيدار شده و قصد خواب دوباره را ندارد. سماور را روشن كرد تا بساط صبحانه را روبه‌راه كند. ناصر صبحانه‌اش را خورد، كتش را به دوش كشيد و بعد از خداحافظي خارج شد. وقتي رفت، مادرش يك ريز دعايش مي‌كرد و برايش چهار قل مي‌خواند. دقيقه‌ها پشت هم مي‌گذشت و خورشيد از نردبان آسمان سرازير مي‌شد. عقربه‌ها ساعت هشت شب را نشان مي‌داد كه ناصر خوشحال و خندان از راه رسيد. - سلام مادر، بيا كه پسرت رفت سركار. مادر با تعجب گفت: به سلامتي كجا مشغول شدي؟! - از فردا مي‌رم مغازه حاج محسن... واسه كفاشي، همون كاري كه خيلي دوستش دارم و بهش واردم... مادر با خوشحالي دست‌هايش را براي تشكر رو به آسمان گرفت و گفت: «خدايا... صد هزار بار شكرت».   ناصر كار خوبي پيدا كرده بود و با علاقه زيادي كار مي‌كرد و پول‌هايش را به مادرش مي‌سپرد تا نگه دارد، به عشق و اميد اين‌كه بتواند بعد از چند ماه به خواستگاري دختر مورد علاقه‌اش برود. اما هنوز چند روز نگذشته بود كه مادر ناصر با حقيقت تلخي روبه‌رو شد، نازي چند ماهي مي‌شد كه نامزد پسر خاله‌اش شده و قرار بود چند روز ديگر بساط عروسي‌اش برگزار شود. نمي‌دانست چه كند؟ چگونه به ناصر بگويد، آن شب وقتي ناصر به خانه آمد، فهميد مادر از چيزي ناراحت است، اما هر چه پرسيد، مادر گفت؛ پايش درد مي‌كند. تا اين‌كه شب عروسي نازي از راه رسيد، ناصر از دور كه مي‌آمد، سور و سات عروسي نظرش را جلب كرد، باورش نمي‌شد، نازي عروس شده باشد. اما وقتي نزديك‌تر آمد، فهميد موضوع از چه قرار است. وقتي به خانه رسيد رنگ به رخساره نداشت، مات و مبهوت مادرش را نگاه مي‌كرد. مادر در حالي كه سعي مي‌كرد خودش را آرام و خونسرد نشان دهد، گفت: «عزيز دلم ناراحت نباش قسمت نبوده، شايد خير و صلاحي در آن باشد.» اما ناصر خير و صلاح نمي‌شناخت، او قلبي پر از غم در سينه‌اش و چشماني پر از اشك داشت، هر روز كه مي‌گذشت ناصر سعي مي‌كرد با موضوع پيش آمده كنار بيايد و آن را به حساب تقدير و سرنوشت بگذارد. تا اين‌كه بعد از گذشت دو سال، مادر ناصر راضي‌اش كرد تا دختر يكي از اقوام را برايش خواستگاري كند. اول زير بار نمي‌رفت، اما بعد موافقت كرد. پري، دختر عمه مادر ناصر بود، دختري زيبا، مهربان و تحصيلكرده در همان روز اول خواستگاري، يكديگر را پسنديدند. حالا ناصر پول خوبي پس‌انداز كرده بود و مي‌توانست، خانه مستقلي اجاره كند. پس از فراهم كردن مقدمات عروسي، قرار عروسي را گذاشتند اما درست همان شب، ماشين عروس و داماد تصادف كرد و پري در دم كشته شد، ناصر هم با دست و پايي شكسته راهي بيمارستان شد. مادر هميشه غصه مي‌خورد. انگار قسمت نبود ناصر ازدواج كند. شش ماه از اين ماجرا گذشت، يك روز مادر ناصر، به صورت اتفاقي مادر نازي را ديد و فهميد به دليل مشكل اخلاقي كه شوهر نازي داشت آنها از هم جدا شده‌اند. وقتي مادر موضوع را به ناصر گفت، ناصر با اندكي تامل گفت: «مادر فكر نمي‌كني، حكمتي توي اين قضيه است؟... عروسي من و پري سر نگرفت و اون اتفاق بد افتاد... شايد...» مادر گفت: «خدا بيامرزه پري رو قسمت اونم همين بود ولي اگر دوست داري من مي‌رم و برات نازي رو خواستگاري مي‌كنم، البته اون الان يه بچه هم داره؛ پسره، اسمش رضاست. ناصر كمي فكر كرد و گفت: باشه مادر شايد تقدير همين بوده...» يك ماه بعد، ناصر و مادرش براي خواستگاري رفتند و نازي و ناصر با هم ازدواج كردند. حالا دو سال از ازدواج آنها مي‌گذرد.

گزارش ویژه»شور عشق پس از 40 سال زندگي مشترك

  نااميد شده بوديم

من 71 ساله هستم و چهل سال پيش كه 31 ساله بودم با همسرم كه آن زمان 19 ساله بود، ازدواج كردم و از همان اولين ماههاي پس از ازدواج، زماني كه متوجه شديم بچهدار نميشويم از راههاي مختلف و روشهاي درماني متفاوت سعي در رفع اين مشكل داشتيم. ابتدا به توصيه اقوام و اهالي روستا انواع و اقسام داروهاي گياهي و انواع خوراكيهاي مختلف را مصرف كرديم ولي هيچ يك مثمرثمر واقع نشد تا آنكه تصميم گرفتيم براي معالجه نزد پزشك برويم، به پزشكان زيادي در همه جاي ايران مراجعه كرديم. بارها و بارها به تهران، شيراز، اهواز، اصفهان و شهرهاي مختلف رفته و تحت روشهاي درماني متفاوت قرار گرفتيم كه هيچ يك مثمرثمر واقع نشد و اين اتفاق 39 سال طول كشيد و ديگر از بچهدار شدن نااميد شديم و 10 سالي بود كه نزد هيچ پزشكي نميرفتيم، تا آنكه سال گذشته يك زوج نابارور در روستاي ما توسط خانم دكتر «شهناز فشاركي» درمان شدند، من به همسرم گفتم؛ درست است كه ما پير شدهايم و مدتي است كه از فكر بچهدار شدن بيرون آمدهايم اما خوب است كه اين دكتر را هم امتحان كنيم و بدين ترتيب با اميد و آرزوي فراوان به مطب ايشان رفتيم و به ياري خدا اين بار به آرزويمان رسيديم.

 به هم علاقه داشتيم

از وي پرسيديم سالهاي آغازين زندگي مشترك، زماني كه متوجه شديد بچهدار نميشويد، چه حسي داشتيد؟ همسرش گفت: اين مسئله در بسياري از خانوادهها موجب از هم پاشيدن زندگي ميشود به خصوص در روستاها كه حساسيت روي اين موضوع شدت بسيار بيشتري دارد و معمولا همه آشنايان طلاق و ازدواج مجدد را پيشنهاد ميكنند اما ما به دليل علاقهاي كه به همديگر داشتيم، تصميم گرفتيم به زندگي مشترك خود ادامه دهيم و بارها و بارها دورترين مسيرها را از روستاي خود كه داراي مسيري سخت و طولاني و جادههاي كوهستاني پرپيچ و خم است، پيموديم تا صاحب فرزند شويم، اما خواست خدا اين بود كه 40 سال از داشتن نعمت فرزند بيبهره باشيم.

ما طي اين سالها مخارج زيادي را متقبل شديم و همه دار و ندار خودمان را صرف كرديم و حتي مقداري هم مقروض شديم ولي همه اينها در مقابل لطف بزرگي كه خداوند به ما عطا فرموده، هيچ است.

گلچهره نظريان مادر محمدحسين ميگويد: الان كه خداوند محمدحسين را به من عطا كرده است احساس جواني ميكنم حس ميكنم 20 سال سن دارم. محمدحسين عزيز دل من و اميد زندگي من است و از خدا ميخواهم كه سالهاي سال برايش مادري كنم و بتوانم مادر خوبي برايش باشم و او را با تربيتي درست به ثمر برسانم. از همه ميخواهم كه در زندگي صبر و اميد را هيچگاه فراموش نكنند و بدانند كه براي خداوند هيچ چيزي غيرممكن نيست. از او ميپرسيم: شما و  همسرتان داراي چه تحصيلاتي ميباشيد؟ ميگويد: همسرم تا پنجم ابتدايي قديم و من تا چهارم ابتدايي و آن هم در نهضت سوادآموزي تحصيل كردهام.

وقتي از وي ميپرسيم شما و همسرتان چند خواهر و برادر داريد، ميگويد: «من پنج خواهر و سه برادر دارم كه دو تا از اين خواهرها دوقلو ميباشند و همسرم نيز پنج برادر و يك خواهر دارد كه همگي فرزندان زيادي دارند.»

    نام فرزند

ما تصميم گرفته بوديم كه اسم او را عليرضا بگذاريم ولي زماني كه در بيمارستان بودم خانم دكتر فشاركي به عيادت من آمدند و چون شب عاشورا بود، اسم محمدحسين را پيشنهاد كردند و ما با كمال ميل قبول كرديم.

ميپرسيم آيا قبل از بچهدار شدن خوابي ديده بوديد يا الهامي به شما شده بود؟ ميگويد: «در نزديكيهاي شهركرد، امامزادهاي هست كه من نذر كردم كه بچهدار شوم و در آنجا خيمهاي براي امام حسين(ع) بزنم، اين كار را كردم و بعد از مدتي خوابي ديدم كه آقايي به ديدنم آمدند و كاغذي به من دادند و گفتند؛ نوبت توست. اين خواب را من به فال نيك گرفتم و مصمم شدم كه درمانم را ادامه دهم. من به دنيا آمدن محمدحسين را مديون امام حسين(ع) ميدانم.»

گلچهره ميگويد: وقتي فاميل و روستاييان خبر بچهدار شدن ما را فهميدند، همه آنها خوشحال و شادي كنان به سراغ من و شوهرم آمدند و هر كدام با خود تحفهاي به همراه داشتند و به ما تبريك گفتند.

  دختر يا پسر؟ اول از همه از خدا شاكرم كه فرزندي سالم به من عطا كرده است، ولي در اوائل بارداريام دوست داشتم دختري داشته باشم كه نام آن را «رقيه» بگذارم، ولي بعد كه سونوگرافي انجام دادم خانم دكتر به من گفتند؛ فرزندتان پسر است تنها در آن لحظات اين آرزو را داشتم كه بازماندهاي از ما به جا بماند. گلچهره خانم در پايان ميگويد: «روستاي ما در منطقهاي كوهستاني واقع شده است و براي رفت و آمد با سختيهاي فراواني روبهرو بوديم، اين سختيها را به عشق بچهدار شدن به جان و دل خريديم، اما مسئله مهمتر مسئله مالي بود كه هزينه بسيار زيادي صرف كرديم و مقدار زيادي هم مقروض شديم.»

  پزشك معالج: اين مورد در هيچ كجاي دنيا گزارش نشده است

 

پزشك اين زوج دكتر شهناز فشاركي است، او ميگويد: در سن خانم نظريان بچهدار شدن در حالت عادي غيرممكن است، ولي با توجه به اينكه ايشان بسيار اميدوار بودند و در ضمن به درمان ايمان داشتند با كمك خداوند متعال موفق به درمانشان شديم، ناگفته نماند كه با توجه به روشهاي نوين باروري كه هماكنون در ايران  اجرا ميشود، ميتوانم به جرات بگويم كه نازايي ديگر هيچ معنايي ندارد پس زوجهايي كه تاكنون فرزندي نداشتهاند، هيچگاه نبايد اميدشان را از دست بدهند بلكه بايد درمان خود را در اين زمينه ادامه دهند و انشاءا... به نتيجه مطلوب دست يابند. همچنين اين را هم بگويم كه بارداري در سنين بالا خطرهاي بسيار زيادي هم دارد از جمله؛ مشكل كروموزومي جنين، فشارخون بالاي مادر، رشد نكردن جنين، مرگ داخل رحمي، ديابت، ريسك سزارين، بيهوشي و در كل حاملگي پرخطري ميباشد و پس از آن نيز ممكن است شيردهي با اشكال مواجه شود كه خانم نظريان به لطف خداوند دچار هيچگونه عارضهاي نشدند و نوزادي سالم و با وزن خيلي خوب يعني سه كيلو و 300 گرم كه در اين سن بارداري در هيچ كجا گزارش نشده است را به دنيا آوردند.

  دوباره جوان شدم

وقتي از وي ميپرسيم حالا كه پس از چهل سال به آرزوي خود دست يافتهايد، چه حسي داريد؟ رجبعلي ميگويد: واقعا خوشحال هستم، احساس ميكنم دوباره جوان شدهام و هر دو همان عروس و داماد چهل سال پيش هستيم. وقتي كه فرزندم «محمدحسين» را در آغوش ميكشم، غرق در لذت شده و واقعا شادمان ميشوم. حالا هم بزرگترين آرزوي ما اين است كه فرزند صالح و آگاهي به بار آوريم تا هميشه قدر خودش را بداند زيرا در چنين شرايطي است كه انسان به ارزش وجودي خود واقف ميشود و همه ما به اين نكته پي ميبريم كه آمدن آن به جهان امر بسيار مهم و موهبتي بس عظيم است.

از رجبعلي پرسيديم آيا دوست داريد باز هم بچهدار شويد؟ كه ميگويد: چرا كه نه، اگر سلامتي باشد و خدا ياريمان كند و پزشكان آن را مغاير سلامتي همسرم ندانند و او بتواند مشكلات درمان را باز هم تحمل كند، يقينا من هم با تمام وجود يارياش ميكنم. اين زوج 40 ساله ميگويند: خداوند را به خاطر اين نعمت بزرگ شاكريم هر چند كه كار پزشك معالج واقعا بينظير بود ولي اين را بدانيد كه در هر كاري ابتدا خواست و اراده پروردگار لازم است.